تبليغاتX
...::: دیدمان ::::... - بی تو نفس کشیدن هم خفگی می آورد...
یک سال دیگه هم گذشت...دلم گرفته است؛ چشمانم براي ديدنت بهانه
 
مي گيرند. نمي دانم با جاي خاليت چه کنم؟

يک چيز را مي داني؟ بي تو، نفس کشيدن هم خفگي مي آورد.

یک سال دیگه هم گذشت ... دلم گرفته است، ديروز گريه کردم، امّا، گريه
 
هم آرامم نکرد. بگذار رک و راست بگويم ، کم کم دارم خسته مي شوم؛
 
خسته از اين زمانه شوم.

اين روزها، کمترين چيزي که تقسيم مي شود، باور است؛ باور. در عوض هر
 
قدر بخواهي، ترديد مي يابي و نا اميدي.

ديشب يکي مي گفت: «او اگر آمدني بود، تا به حال آمده بود.»

خسته ام، خسته از اين ثانيه ها که بي تو مي گذرند. خسته از اين لحظه
 
هاي خاکستري، لحظه هاي خالي از حضور سبز تو.

خسته ام، دلم گرفته است. تو که نيستي، هر روز از آسمان سنگ می بارد .
 
تو که نیستی ...
 
 اميد آمدني ام، مي دانم مي آيي، امّا کي...؟
+ نوشته شده توسط دیدمان در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 18:28 |