تبليغاتX
...::: دیدمان ::::...
 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد                                    

ومهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود، بوسه است
و هر انسان براي هر انسان، برادري است.
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند                                             

قفل، افسانه اي ست
و قلب، براي زندگي بس است.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است            

 تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي                                    

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه اي ست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايي
ومهرباني با زيبايي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آنروز را انتظار مي كشم
 حتّي روزي كه ديگر نباشم...

+ نوشته شده توسط دیدمان در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:1 |

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...

+ نوشته شده توسط دیدمان در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 21:14 |

گفتی دوستت می دارم و من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه لبخند تو بود.

   جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی:" هستم". اما چیزی نبود. گفتم:"نیستی". باز گفتی هستم. بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم، گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:" هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی :"غلطی". و این هنوز پیش از قصه دست های تو بود.

    وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره های ابر هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس، قفسه سینه ام را آتش می زد. و من ذوب شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دلش می خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دستهایم را فتح کردی. انگشتانت بر شانه انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی :"حال چگونه است؟" گفتم:" تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی."  گفتی:" تو همچنان غلطی".

فرشته ای پر کشید تا نزدیکتر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:" برخیز!"  گفتم:" نتوانم". بعد ناگهان چشم هایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشکهایم را از گونه هایم ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم:"این چیست؟" گفتی:" اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهایش از التهاب عشق من سوخت. گفتی:" حال چگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی:" چنین کنند با عاشقان."

 

سلام!

من دوباره اومدم که هم تشکر کنم و هم معذرت بخواهم.....معذرت واسه بی وفایی هایم و تشکر از اونهایی که تو این روزها احوالی جویا شدند و...به چند دلیل دیگه نمی خواستم اینجا بنویسم ولی...

راستی دیدید گفتم بریم به وسیله وبلاگ با آمریکایی ها رابطه برقرار کنیم الان موقشه ! آنقدر نجنبیدیم که آقایان خودشون رفتند سراغش تا تابوی ۲۷ سال عدم رابطه بشکند در این مورد بیشتر خواهم نوشت.

 

+ نوشته شده توسط دیدمان در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:35 |
یک سال دیگه هم گذشت...دلم گرفته است؛ چشمانم براي ديدنت بهانه
 
مي گيرند. نمي دانم با جاي خاليت چه کنم؟

يک چيز را مي داني؟ بي تو، نفس کشيدن هم خفگي مي آورد.

یک سال دیگه هم گذشت ... دلم گرفته است، ديروز گريه کردم، امّا، گريه
 
هم آرامم نکرد. بگذار رک و راست بگويم ، کم کم دارم خسته مي شوم؛
 
خسته از اين زمانه شوم.

اين روزها، کمترين چيزي که تقسيم مي شود، باور است؛ باور. در عوض هر
 
قدر بخواهي، ترديد مي يابي و نا اميدي.

ديشب يکي مي گفت: «او اگر آمدني بود، تا به حال آمده بود.»

خسته ام، خسته از اين ثانيه ها که بي تو مي گذرند. خسته از اين لحظه
 
هاي خاکستري، لحظه هاي خالي از حضور سبز تو.

خسته ام، دلم گرفته است. تو که نيستي، هر روز از آسمان سنگ می بارد .
 
تو که نیستی ...
 
 اميد آمدني ام، مي دانم مي آيي، امّا کي...؟
+ نوشته شده توسط دیدمان در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 18:28 |

چند روز پیش داشتم مطلبی را به عنوان نامه یک سیاه پوست به دوست سفید پوستش می خوندم که موضوعی به ذهنم رسید اول نامه را بخوانید تا بگم تو مختصر عقلم چه گذشت:  

من وقتی به دنیا می آیم سیاه هستم...

وقتی رشد می کنم سیاه هستم ...

وقتی زیر آفتاب می مانم سیاه هستم ...

وقتی احساس سرما می کنم  سیاه هستم...

وقتی می ترسم سیاه هستم ...

وقتی میمیرم سیاه هستم ...

ولی تو دوست سفید من ...

وقتی بدنیا می ایی صورتی هستی....

وقتی رشد می کنی سفید هستی...

وقتی زیر آفتاب می مانی سرخ هستی ...

وقتی احساس سرما می کنی آبی هستی...

وقتی می ترسی زرد هستی ...

وقتی بیمار می شوی سبز هستی ...

وقتی میمیری خاکستری هستی ...

آن وقت به من می گویی رنگین پوست... !!!

نامه عجیبی است ...بدون تردید شرح حال برخی انسانها در جامعه امروزی است... انسانهای آدم نمایی که هر دقیقه یه رنگن و هر جا منافعشان ایجاب کند با یکی دوست صمیمی می شن و عشق می تروکونن! و فردا که دیگه طرف منافعی براشون نداره میشن دشمن خونیش! خداییش تو این اوضاع پیدا کردن یه آدم روراست و صادق شق القمر است اگه شما دارید مث جونتون ازش حفاظت کنید...

تو این فکرها بودم که یه نمونه سیاسی هم برای این رنگین پوستی انسانها فوری به چشمم خورد...

این حضرت آقای روحانی! دبیر پیشین شورای عالی امنیت ملی اخیرا افاضاتی داشته اند که نشان می دهد ایشان خوب دورنگی که هیچ بلکه رنگین بودن را بلدند...انتظار می رود کلاس درسی را در این زمینه بگذارند تا خیل عاشقان نزد ایشان درس بیاموزند!

ماجرا از این قرار است ، حسن روحانی که حالا دیگر مسوول پرونده هسته ای کشور نیست و ما خبرنگاران برای مصاحبه و پیدا کردن وی باید به ویلاهای لواسانات ، کلاردشت و... مراجعه کنیم در گفتگویی اظهار کرده ما دست پیدا کردن کشور به دانش فن آوری هسته ای را مدتها از آژانس انرژی اتمی پنهان کرده بودیم و لو رفتن این قضیه و پنهان کاری های دیگر ما در این راستا باعث شده اکنون جو جهانی بر علیه ما شکل بگیرد ....وی در ادامه با بیان مصادیق اشتباهات ایران برای پنهان کردن تاسیسات هسته ای با انتقاد از عملکرد تیم مذاکره کننده کنونی آورده است: در زمان ما اوضاع بهتر بود و به نظر می رسد بهتر بود اکنون با همان تدبیر حرکت می کردیم... 

پس از انتشار این گفتگو نتایج یک نظر سنجی نشان می دهد هفتاد درصد افرادی که اظهارات آقای روحانی را خوانده اند نظرشان اینست که اگر بخواهند قضاوت را بر اساس گفته های دبیر پیشین شورای عالی امنیت ملی بگذارند باید به اروپاییها حق داد، که نمی گذارند ما به فن اوری برسیم.  

با این تفاصیل معلومه این شیخ وظیفه خودش را برای بر هم زدن جو به ضرر دولت فعلی که در باند وی نیست به خوبی انجام داده است.

من نظرتان را به اظهارات روحانی در زمان مسوولیتش در شورای عالی امنیت ملی یعنی ۵/۱ پیش جلب می کنم!

آن روز طی کنفرانس رسانه ای ، روحانی در پاسخ به سوالات مکرر خبرنگاران داخلی و خارجی بارها تاکید کرد:ما تاکنون هیچ موضوع پنهانی از آژانس نداشته ایم ... تمام اقدامات ما زیر نظر بازرسان آژانس به صورت کاملا قانونی صورت گرفته است و کلیه تبلیغات در مورد پنهان کاری ایران در این زمینه برای ایجاد کردن جو منفی بر علیه کشورمان در خارج و داخل کشور صورت می گیرد.  

ببینید در عرض یکسال و نیم ممکن است ۱۸۰ درجه اظهارات یک نفر متفاوت باشد و این هم اصلا به قدرت و...بستگی ندارد...ببخشید که طولانی شد.یاحق!

+ نوشته شده توسط دیدمان در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 21:57 |
 

موج عظیم و ویرانگر اتحاد و هم نوایی بزرگ وبلاگ نویسان ایرانی بر علیه خلیج عربی نامیدن خلیج همیشه فارس رو که حتما یادتونه!...

اخیرا تعدادی از روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان دو کشور کره جنوبی و کره شمالی هم با فشار همه جانبه سبب برگزاری نشست صمیمی بی سابقه ای بین مسوولان دو کشور شدند که ثمر آن امضا  بزرگترین قرارداد اقتصادی بین دو دولت طی ۱۰ سال اخیر بود...

گروهی از وبلاگ نویسان شهر گلچستر انگلستان هم اخیرا به دلیل سوابق سیاه شهردارشان در حفظ محیط زیست ، پس از ۱۵ روز نوشتن مطلب بر علیه آقای شهردار سبب برکناری او شدند...

خب حالا حرف من: دشمنی ایران و آمریکا طی سالهای اخیر میره تا به جاهای باریک بکشه...روسای جمهور ایران بارها گفته اند که ما با ملت آمریکا مشکلی نداریم چه سید خندان یا گریان محمد خاتمی و چه محمود خان احمدی نژاد ...

تا کنون به دلیل سانسورهای شدید غول های رسانه ای جهان و منفعل عمل کردن رسانه های ایرانی هیچکدام از دو طرف (ملت های ایران  آمریکا) نتوانسته اند به صورت مستقیم با  هم ارتباط برقرار کنند ، حرف بزنند ، خون همدیگرو بریزن  و یا دل بدندو قلوه بگیرند...

آقا مگه چه عیبی داره وبلاگ نویسان ایرانی تو این زمینه پیش قدم شوند و راه گفتگو ، چت ، میل ، قرار تو کافی شاپ!! رو با وبلاگی های آمریکایی باز کنند ...یادتون باشه رابطه چین و آمریکا پس از سالها تحریم و عدم ارتباط فقط با یک بازی پینگ پنگ گشوده شد ...اون روزا اسمشو گذاشتند دیپلماسی پینگ پنگی...حالا ما یک دیپلماسی وبلاگی می خوایم ...ایران که در آمریکا رسانه ندارد ،صدای داد ما هم که به آنها نمی رسد ...شاید گفتگوی وبلاگ های دو کشور حداقل بتوه کمی نبض کار رو از دست مافیای جنگ طلب آمریکایی و... خارج کند .تازه ما هزاران ایرانی مقیم آمریکا داریم که میان کمکمون... فقط کمی روحیه می خوایم برای خارج شدن از انفعال ...ما می توانیم...نه؟  

راستی شما از راه وبلاگ با چند نفر دوست شدید...چقدر دیوار بی اعتمادی بین افراد از طریق وبلاگ برطرف شده ...چند تا از دوست های قدیمیتون رو بدین طریق پیدا کردید؟!  یکی می گفت وبلاگ پیوند دهنده قلبهاست! پس بتاز تا بتازیم...

پ.ن:من دیگه حالا باورم شد ... وبلاگ پیوند دهنده قلبهاست ...وقتی این پست رو می نوشتم باورم نمی شد که اون دوست ، یار دبستانی ، همراه و... بیاد سری بزنه ولی بالاخره اومد، ازش ممنونم که قدم رنجه فرموده و کلبه ما رو نورانی کردند...

باز بیا، باز بیا، دلبر طناز بیا

دور مرو ، دیر مرو، خسته نشو باز بیا

راحت جانم همه تو ، تاب و توانم همه تو

راز نهانم همه تو  ، همدل و همراز بیا ...

+ نوشته شده توسط دیدمان در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 21:6 |

در خبرها خواندم اروپاییان که طی سالهای گذشته اقدام به پخش تی شرت هایی با عکس های بن لادن در اجتماعات خشمگین جوانان مسلمان می کردند تا از آن به نفع خود سوء استفاده کنند اخیرا در مواردی عکس های احمدی نژاد در تی شرت ها را جایگزین تصویر بن لادن کرده اند ...

در خبرها خواندم امسال در حاشیه مراسم حج یک نهاد غیر دولتی عربستان از زائران تمام کشورها نظرسنجی ای درباره میزان محبوبیت مقامات کشورهای اسلامی میان امت اسلامی کرده که  ۳۵ درصد پرسش شوندگان از کشورهای مختلف اسلامی از دیدگاهها و برنامه های محمود احمدی نژاد حمایت کرده اند و خواستار همسویی و همیاری کشورهایشان با رییس جمور ایران شدند ...

در خبرها خواندم در حاشیه سفر حدادعادل به کوبا فیدل کاسترو از شباهت رفتاری احمدی نژاد با گاندی سخن گفته و تاکید کرده گاندی جدیدی در دنیا متولد شده است ...

بالاخره شما فهمیدید رییس جمهورتان شبیه به کیست؟  محبوب است یا منفور؟!

وقتی داشتم این خبرها را می خواندم احساس کردم این پارادوکس و تناقض در زندگی غیر سیاسی ما هم وجود دارد . دقت کردید چقدر دید انسانهای مختلف به شما، با هم فرق می کنه یا تناقض داره!

در مورد من یکی که اینطوریه . دیروز یکی منو فرشته نجات و ته بامعرفتها می دونست ...

امروز یکی دیگه منو عامل تمام مشکلاتش ... به نظر شما معیار قضاوت درست در مورد انسانها چیست؟ بالاخره احمدی نژاد گاندی است یا...

+ نوشته شده توسط دیدمان در چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت 23:13 |

همزمان با راه اندازی غیر رسمی باشگاه وبلاگ نویسان تهران، نخستین جشنواره وبلاگ نویسان انقلاب هم برگزار شد.

حسین صفار هرندی وزیر ارشاد با حضور در این جشنواره ضمن بیان نظرات خود در مورد کار در فضای مجازی از حذف معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد خبر داد و گفت: بزودی معاونت رسانه ای جایگزین خواهد شد که در آن مطبوعات در اولویت دوم قرار می گیرند.

وی در توضیح این خبر افزود:در معاونت رسانه ای ، وبلاگ ها و سایت های اینترنتی نسبت به دیگر رسانه ها اولویت خواهند داشت و توجه ویژه ای به آنها می شود.

 **و اما نظر من : برخلاف دیدگاه بسیاری از دوستان و همکاران ، که نگاه منفی ای به رویکرد جدید دولتمردان در توجه به وبلاگ ها دارند معتقدم باید به شدت از این رویه حمایت کرد .

می گویند: نباید این حوزه که حیات خلوت شخصی افراد است ، دولتی شود ، سیاست زده شدن وبلاگ ها را تهدید می کند.

معتقدم:  همین که گفتمان و رفتار دولتمردان اینقدر شفاف شده که به صورت علنی اهداف خود را برای رسانه ها تشریح می کنند را باید به فال نیک گرفت چون نشان می دهد ما یک قدم به جلو رفته ایم . سوال می کنم : مگر نمی شد همین دولتی شدن ویلاگ ها را به صورت امنیتی و زیر زمینی پیگیری کرد به راحتی می توان با یک سازمان نیمه مخفی با وبلاگ نویسان برخورد کرد یا به شکل غیر مستقیم زمینه ایجاد رعب و وحشت و یا ابتذال را در این حوزه ایجاد کرد در این باب بحث بسیار است اما مهمتر اینکه متولی داشتن، لزوما به معنای محدود شدن نیست و ایجاد ساز و کار برای نظم بخشی به یک حرکت فرهنگی عین دموکراسی است و در دیگر کشورها و به ویژه اروپا و آمریکا بسیار طبیعی ، عرف و از مظاهر دموکراسی است.

ما سازمان ها و انجمن های دولتی و غیر دولتی متولی وبلاگ ها را در انگلستان ، فرانسه، روسیه ، اوکراین ، ترکیه ، فللاند، چکوسلواکی، بلغارستان، سوئد،سوییس و...داریم حالا چه شده برداشتن گام کوچکی در ایران برای راه اندازی مرکزی جهت ساپورت وبلاگ نویسان ایرانی برای دوستان منفی جلوه می آید ما که تجربه موفق این کار را در کشورهای دیگر داریم . دوستانی که نقد دارند آیا به چرایی حجم بسیار اندک مخاطبین و اثرگذاری وبلاگ ها نگاه داشته اند؟

چرا بعد از سالها هنوز در کشور ما فقط صدا و سیماست است که می توان ذهن مخاطبان را در سطح بسیار گسترده با اهداف خود هماهنگ کند؟

تشکیل مراکزی مانند باشگاه وبلاگ نویسان تهران به فرهنگ سازی مراجعه بیشتر شهروندان به وبلاگ ها کمک نمی کند؟ 

چرا از ورود وبلاگ ها در حوزه جدید با هدف عمق بخشی و اثرگذاری بیشتر بر افکار عمومی جامعه وحشت داریم؟

اگر نگذاریم این آب های هرز در رودخانه جاری شود ممکن است تجربه تلخ مطبوعات در این حوزه هم تکرار شود در حوزه مطبوعات برخی سیاستمداران که یک شبه روزنامه نگار شدند در ابتدا به همین شکل با سراسیمگی با نظام بخشی  و اعتدال در کارکرد روزنامه نگاری مخالفت کردند و آن کردند با مطبوعات ما ، که در عرض یکسال پس از فروپاشی جو احساسی ساخته شده توسط این افراد و بازگشت اعتدال به جامعه به یکباره شمارگان روزنامه ها ۴۰۰ هزار کاهش یافت و... << یادتان باشد رادیکالیزم ، رادیکالیزم می آورد>> با کمک کردم به نظام بخشی حوزه وبلاگ ها سعی کنیم این جوی را به مقصد هدایت کنیم نه اینکه... یاحق!  

+ نوشته شده توسط دیدمان در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 23:17 |